السيد أحمد الهاشمي ( مترجم وشارح : حسن عرفان )

380

جواهر البلاغة ( فارسى )

--> هنگامى كه حال قرار بگيرد يكى از مسائل هفتگانه‌اى است كه در علم نحو گفته‌اند : ممتنع است با واو بيايد . دوم : در حالى كه پس از حرف عطف آمده باشد ، مانند : « فَجاءَها بَأْسُنا بَياتاً أَوْ هُمْ قائِلُونَ » ( اعراف ، 4 ) كه عذاب ما براى آنها فرود آمد در شبانگاه يا در حالى كه آنان در استراحت صبحگاهى بودند . در اينجا « هم قائلون » جملهء حاليه است . سوم : حالى كه مضمون جمله را تاكيد مىكند ، مانند : « هو الحقّ لا شك فيه » كه « لا شك فيه » حال مؤكده است . و مانند : « ذلِكَ الْكِتابُ لا رَيْبَ فِيهِ » ( بقره ، 21 ) . در اين آيهء شريفه ، « لا رَيْبَ فِيهِ » حال مؤكده است . چهارم : ماضى در كنار « إلّا » آمده ، مانند : « ما تكلّم زيد الّا قال خيرا » در اينجا برخى معتقدند كه جايز است همراه واو بيايد همانگونه كه در اين شعر آمده : نعم امرؤ هرم لم تعر نائبة * الّا و كان لمرتاع بها وزرا نيك شخصى است « هرم » هيچ حادثه‌اى رخ نمىدهد مگر اين‌كه « هرم » پشتوانه حادثه ديده است . در اين شعر زهير بن ابى سلمى ، جملهء « كان لمرتاع بها » همراه با واو آمده است . براى تحقيق بيشتر دربارهء اين شعر ، نگاه كنيد به بلاغة الواضحه ، ص 171 و نحو وافى ، ج 2 ، ص 37 ، و شواهد مبادى ، ص 95 . پنجم : ماضى همراه « أو » آمده ، مانند : « لأضربنّه ذهب أو مكث » حتما او را مىزنم برود يا بماند . و همين‌گونه است اين شعر : كن للخليل نصيرا جار أو عدلا * و لا تشح عليه جاد أو بخلا ششم : مضارعى است كه به وسيلهء « لا » منفى شده ، مانند : « وَ ما لَنا لا نُؤْمِنُ بِاللَّهِ » ( مائده ، 84 ) . و مثل : « ما لِيَ لا أَرَى الْهُدْهُدَ » ( نمل ، 20 ) . و مانند اين شعر : لو أنّ قوما لارتفاع قبيلة * دخلوا السّماء دخلتها لا أحجب در اين شعر جمله « لا أحجب » مضارع منفى به وسيله « لا » است و بدون واو آمده . هفتم : مضارع منفى به وسيله « ما » است مانند اين شعر : عهدتك ما تصبو و فيك شبيبة * فما لك بعد الشيب صبا متيما من شناختم تو را در حالى كه رفتار كودكانه نداشتى با اين‌كه جوان بودى اكنون چه شده تو را كه پس از پيرى بىتابانه به كودكى گرايش پيدا كرده‌اى ؟ در اين شعر ، « ما تصبو » جملهء حاليه و مضارع منفى است . و دورترين جمله‌ها از جهت شايستگى براى حال واقع شدن ، جملهء اسميه است چون دلالت بر ثبوت مىكند نه بر حصول و مقارنه . از اين‌رو واجب است كه با واو بيايد ، مانند : « فَلا تَجْعَلُوا لِلَّهِ أَنْداداً وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ » ( بقره ، 22 ) . در اين آيهء شريفه ، جمله « أنتم تعلمون » جملهء حاليه است . و در اندك جاهايى به ضمير در جمله اسميه ، بسنده مىشود ، مثل : « كلمته فوه الى فّى » با او دهان به دهان سخن گفتم يعنى روبه‌رو حرف زدم در اينجا جملهء اسميه « فوه الى فىّ » همراه ضمير آمده . پس از جمله اسميه ، دورترين جمله از حيث شايستگى براى حال واقع شدن ، ماضى مثبت است براى اين‌كه دلالت بر مقاربت ندارد از اينرو نيكوست كه همراه واو بيايد چون ماضى ، دلالت بر حصول متقدم دارد نه بر حصول در حال نسبت فعل . و واجب است كه با اين ماضى مثبت ، « قد » آورده شود چه در ظاهر و چه در تقدير ، چون « قد » فعل ماضى دالّ بر حصول متقدم را به حصول در حال نسبت ، نزديك مىسازد ( نه به حصول در حال تكلم ) زيرا آنچه در حال ، لزوم دارد ، نزديكى حال با زمان نسبت است نه با زمان تكلم . و به دو جهت ، به اين نزديك شدن ، بسنده مىشود با اين‌كه همزمانى حال با زمان فعل ، لزوم دارد : 1 - از اين جهت كه نزديكى به زمان نسبت ، مجازا به منزله مقارنت گرفته مىشود . 2 - نزديكى حال با فعل ، هيئت فعل به حساب مىآيد . بنابراين اگر گفتى : « جاءنى زيد و قد ركب » گويا نزديكى آمدن و سوار شدنش را به منزلهء مقارنت و همزمانى گرفته‌اى يا نزديكى سوار شدن و آمدن را هيئت آمدن و حال آن ، قرار داده‌اى . گفته‌اند : با هرفعل ماضى كه آمدن واو ، ممتنع است آوردن « قد » نيز ممتنع است يعنى با فعل ماضى بعد از « إلّا » و فعل ماضى پس از « أو »